تبليغاتX
کلوب فرهنگی







کلوب فرهنگی

هنر،ادبیات،تئاتر

"بابا کرم ... دوستت دارم ..

... اوایل انقلاب ، نیمه دوم سال 58 ، که به یمن انقلاب فرهنگی دانشگاه ها تعطیل شد ؛ هر کدام از بچه ها ، پرت شدند طرفی !  شهرستانی ها که از خدا خواسته ؛ بی معطلی ، بار و بنه را بستند و د برو که رفتی ولایت !  تهرانی ها هم ، هر کدام به طرفی . یادش بخیر ؛ دوستی داشتم تئاتری . بیشتر، تئاترهای خیابانی کار می کرد ، و بعضا در مناسبت هایی ، تعزیه میخواند . آمد پیشم و اصرار که ، یک نمایشنامه بنویسم برای اجرا ... ! که گفتم :" برادر من ، تو هم وقت گیر آوردی در این بی حوصلگی !؟" که گفت :" اتفاقا همین الان وقتش است ؛ تو پیس را بنویس ، بقیه اش هم با من ...!"

... چند روزی این پا و آن پا کردم ؛ بلکه پشیمان شود ؛ که نشد ! و هر روز هم اصرارش بیشتر ؛ بالاخره ، ناچار دست به قلم شدم . خیلی فکر کردم که درام بنویسم یا طنز !؟ اما با موقعیت آن روزها ، که غم و غصه همین طوری هم ، تمام زندگیمان را پر کرده بود ؛ احساس کردم ... نوشتن درام ، نمک به زخم پاشیدن است ؛ برای همین هم سعی کردم ؛ نمایشنامه ای بنویسم که کمی غم و غصه از چهره ها بزداید و لبخندی به لب ها بنشاند .
یک هفته ای طول کشید تا نمایشنامه در آمد . در این فاصله دوستم هم تمامی مقدمات را آماده کرد . بازیگران که اکثرا از دوستان و هم دانشکده ای های خودمان بودند و برای تمرین هم که سالن تئاتر دانشکده داشت خاک می خورد !

... از همان روز اول تمرین ، یکی دو سه تا از بچه های سلسبیل که از رفقا و بچه محل های "سعید قرتی" بودند ؛ شده بودند مشتری پاچالی تماشای تمرین بچه ها ! با سعید می آمدند و با او هم می رفتند . یکی دو روز اول ؛ ای ... اعتراضکی از طرف بعضی از بچه ها بود که ، موقع تمرین حضور یکی دو سه تا تماشاچی ، تمرکزمان را به هم می زند و موضوع لو می رود و از این حرف ها ... ، ولی آن قدر این بچه ها ، صمیمی و شاد و شنگول بودند که همه ، خیلی زود به حضورشان عادت کردیم . کما اینکه ، یک روز که نیامدند ؛ همه سراغشان را از سعید می گرفتند . آخر تمرین هم یکیشان با ساز دهنی ، رنگ می گرفت و یکی شان هم ترانه های کوچه بازاری را با قر و اطوار می خواند و سعید هم که معطل ......بود ، یک دلی از عزا در می آورد و قر کمرش را چاشنی زحمت رفقا ...!

... در این یکی دو سه ماهه تمرین ؛ دوستم هم ، زد به در و دیوار که سالنی جور کند برای اجرا ؛ دنبال کم هم نبود ؛ به کمتر از تئاتر شهر و تالار وحدت هم ، نمی خواست که رضایت بدهد ! برای سالن های دولتی هم ، باید مجوز اجرا می گرفتیم و این هم یعنی هفت خان رستم ...؛ که این دوست عزیز ما ، پاشنه ها را ور کشید و سفت و سخت افتاد دنبال کار ! تا بالاخره ، قرار شد ، اجرا در یکی از سالن های تئاتر شهر انجام شود . و شب اول اجرا هم ، هیئت داوری جهت صدور مجوز ؛ اجرا را ببینند و در صورت تایید مجوز صادر شود .

... تماشاچی های شب اول ، اکثرا ، افتخاری و دعوتی بودند . ردیف اول صندلیها هم در اختیار هیئت ژوری بود که با میهمانانشان ، ده دوازده نفری می شدند . نمایش در بهترین کیفیت ممکنه اجرا شد و از آنجایی که طنز مایه ای بود شاد و کمیک ؛ خنده بسیاری بر لبهای غمگین و غصه دار تماشاچیان نشاند . نمایش که تمام شد و چراغهای سالن روشن گردید ؛ پرده کنار رفت و بازیگران برای تشکر و تعظیم ، در مقابل تماشاچیان به صف ایستادند و تماشاچیان با کف زدن های مداوم خود تشویق جانانه ای کردند . از پشت پرده صورت تک تک اعضای هیئت ژوری را که نگاه می کردم ؛ ظاهرا رضایت را می شد ، در عمق چشمانشان دید . که ناگهان ؛ چشمتان روز بد نبیند ؛ از ته سالن صدای ساز دهنی با رنگ شادی ، بلند شد ؛ و بلافاصله رفقای سعید بودند که شروع کردند به خواندن یکی از معروفترین ترانه های ایرانی ...!

" حالا بابا کرم
     آره دوستت دارم
        شیشه بابا رو نشکنی
           آی بستنی و آی بستنی ..."
و تمام تماشاچیان هم با آن ها همنوا شدند و بدتر از آن سعید بود که  آنچنان ؛ رقصی کرد روی سن ؛ که همه چهار چشمی هاج و واج مانده بودند ! و بد تر از همه ، اعضای هیئت ژوری بود که چشمانشان ؛ از حدقه در آمده بود که هیچ ؛  دهانشان هم از تعجب آن چنان باز مانده بود که تا ته حلقشان را هم می شد دید ...!   

... تقریبا ، قید مجوز را زده بودیم که بعد یک هفته ای ، دوستم زنگ زد که : " مشتلق ؛ که از مدیریت سالن زنگ زدند که مجوز آمده ...!" با عجله ، به اتفاق رفتیم تئاتر شهر و بلافاصله دفتر مدیریت ! مجوز را خواندم ؛ فقط مانده بود که از تعجب شاخ در بیاورم ...! پس از تایید مجوز اجرا ، در انتهای آن نوشته بودند :
" آیتم آخر نمایش ، ابتکار جالبی بود که در نوع خود ش منحصر به فرد بود ...!" 

+ نوشته شده در 88/08/16 توسط وحید صادقی جم |

" تلنگر "

به ضرب آهنگ انگشتی به در ...
  گاها ، تلنگر هم ...
                       می گویند ..!

مرا با واژه و پیغام کاری نیست ..؛
  که شاعر مسلکی باید ..!

هر از گاهی که دل تنگ است و ...
    هر سازی که می بینی ، بد آهنگ است و ...
       بین آشنا و غیر هم ؛ جنگ است ...!

من ژولیده دل مست ...
   به ضرب آهنگ انگشتی ...
     صدای نیم بند یک تلنگر ...

      "...شاد و مشتاقم ...!"

 

پانوشت : استعاره های استاد "مهدی اخوان ثالث " آنچنان دلنشین است
            که گویی ؛ شمیم طراوات و تازگیش ، هر روز بیشتر از دیروز است .

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ...      4/8/1388 تهران

+ نوشته شده در 88/08/05 توسط وحید صادقی جم |

" بانگ آهنگ "

"چشم در راهیم "

الا ؛ ای رهنوردان ،شبا هنگام
که با تن ها و تنهایی
به هنگام غروب و پاره ای از شب
به گم ، راهی ...
کزین پیش هیچکس ، گاهی
رهی در آن نپیموده ...!
                              "گام بنهادید ..."

و زیر کورسوی نور مه تابی
قدم در راه ناپیدایه و گم ، راه
به سوی مقصدی ؛ کو برتر از کعبه ست...!
                             "نظرهاتان یکی کردید..."

بدانید ؛ کین ره تنهایی و گم ، راه
به دل دارد ؛ حزین زائرانی نورس و نوپا
اگر دیدید ؛ جوانانی برومند و مهین سیما
بپرسید از نشان و از کیانشان
که شاید ؛ گمنشانانی ، ز ما باشند ...!
                           "بگویید چشم در راهیم ..."

بگویید هر غروب و بعد هر مغرب
که بانگ آهنگ تکبیری فرو افتد  
همه کوی و همه برزن
معطر ، از گلاب و مشک می گردد
و مادر ؛
        چادرش بر سر ؛
                          به سکوی کنار در
                       "نشسته ، چشم بر راه است ..."

 

پانوشت : فزون از پنج سال است ؛ که از زائران گمنشانمان ؛ نشانی نیست !
           "اگر دیدید آنها را ؛
                              بگویید ؛چشم در راهیم ..."     
24/مهر/88            
                          

+ نوشته شده در 88/07/25 توسط وحید صادقی جم |

قصه های کوتاه

قصه های کوتاه در همیشه ایام ؛ در فرهنگ ما ایرانیان جایگاه خودش را داشته ! هنوز قصه های صادق هدایت و داستان های نه چندان بلند جلال آل احمد و ... تازگی خودشان را از دست نداده اند . بگذریم که این اواخر این بخش از ادبیات پویا و ماندگار ما بسیار مورد کم لطفی قرار گرفته و بیشتر ناشران و طبعا نویسندگان ما ؛ به طرف رمان بلند ؛ سوق پیدا کرده اند ! ولی قدر مسلم آنکه یک رمان بلند هم می تواند ؛ مجموعه ای باشد از ، سلسله ای از داستان های کوتاه .

از امروز قصد دارم که ؛ مجموعه داستانهای کوتاهی را ، به صورت سریال و به عنوان پاورقی تقدیمتان کنم . تنها آرزوی هر "نوشته ای" این است که "خوانده شود !" 

   " پس بخوانید و نظرهاتان برایم بنویسید ..."


<< ادامــه مــطــلــب >>
+ نوشته شده در 88/07/23 توسط وحید صادقی جم |

کراوات سبز

 

کراوات سبز

..... تولد پسرم بود ، "حسین سالار "، تولد پنج سالگیش . به همین خاطر  هم کمی زودتر از شرکت بیرون زدم . خیابان ولیعصر حوالی پارک ملت شلوغ بود ؛ شلوغ تر از همیشه ! هر از چند متری ، کپه ای از جوانان ، دور هم جمع بودند .
با مچ بند و روسری های سبز . قرار بود با تجمع و راه پیمایی آرام ، ندای اعتراضشان را به گوش مردم و مسئولین برسانند .  به منزل که رسیدم ، دوشی گرفتم و لباسی عوض کردم . نمیدانم چرا بین ده ها کراواتی که داشتم ، بی اختیار کراوات سبز خوشرنگی را انتخاب کردم که تا آن روز ، استفاده نکرده بودم . با کت و شلوار سدری و پیراهن مغز پسته ای که پوشیده بودم ؛ خیلی هم آهنگ شد . همسرم در آمد که :
" تو هم وقت گیر آوردی ! همین امروز که راه پیمائیه ؛ کراوات سبز زدی

..... طبق عادت یکی از قشنگ ترین لباسهای حسین سالار را هم تنش کردیم و به اتفاق هم راه افتادیم . سوار اتوموبیل شدیم و از خیابان ولنجک سرازیر شدیم . قبل از هرچیز ، به طرف قنادی لادن رفتم که کیک تولد را سفارش داده بودم . ازدحام و ترافیک اتوموبیلها تمام فرعی های منتهی به خیابان ولیعصر را فرا گرفته بود . از هر طرف که می رفتم ؛ ترافیک و راه بندان سد راهم بود ؛ به هزار زحمت خودم را تا پسیان رساندم . بیشتر از نیم ساعت پشت چراغ تقاطع پسیان و ولیعصر ؛ گیر کردم . در همین فاصله هم بود که درگیری شروع شد . درگیری ها به حدی بود که چپ و راست ، چوب و چماق بود که بر سر هم می شکستند . به هزار زحمت به خیابان ولیعصر رسیدیم . با اینکه تا قنادی لادن راه اندکی بود ؛ به علت درگیری ها و ترافیک و راه بندان ، بیش از سه ربع ساعت طول کشید ، تا قنادی لادن رسیدیم .

..... از ترس اینکه مبادا ، سبزی کراواتم باعث دلخوری و ناراحتی ، بعضی ها شود ! کراواتم را باز کردم و به حسین سالار پسرم دادم و گفتم :" بابا اینو نگهدار ؛ تا من یه جا پارک کنم !" حسین سالار کراوات را گرفت و با کمی جابجا شدن ؛ زیرش قایم کرد ! گفتم :" بابا چیکار میکنی !؟ چروکش کردی !؟" نگاهی به صورتم انداخت و گفت :" وقت گیر آوردی بابا !؟ همین امروز که تولد منه باید کراوات سبز میزدی !؟ من که اگه پلیس بیاد ؛ میگم ایشونو نمیشناسم ؛ خودت میدونی !" با تعجب پرسیدم :" اونوقت نمی گن پس تو این ماشین چیکار میکنی !؟" ابرویی بالا انداخت و گفت :" میگم ؛ ایشون راننده آژانسه !"

+ نوشته شده در 88/05/24 توسط وحید صادقی جم |

هوادار


                                                                                                                                "هوادار "

........ منتظر تاکسی بود ، مثل همیشه ، هر از چند گاهی ، اتوموبیلی برایش چراغی می زد و سرعتش را کم می کرد . و "آذر" که صورتش را بر میگرداند ؛ اتوموبیل به راهش ادامه میداد . دم دمای غروب بود و هوا گرگ و میش ؛ سوز ملایم آبان ماه پاییزی ، از دکمه باز یقه مانتو ، سینه هایش را قلقلک می داد . سرما باعث شد ،کمی خودش را جمع و جور کند . خیلی عجله ای نداشت ؛ چند قدمی را به آهستگی به عقب برگشت . خیابان خلوت بود و هر از چندگاهی اتوموبیلی نفیر کشان از کنارش می گذشت . از دور چراغهای اتوموبیل آلبالویی رنگی را دید ؛ که برایش روشن و خاموش میشد . ابتدا صورتش را بر گرداند و یکی دو قدمی را خلاف جهت رفت . اتوموبیل به آرامی از کنارش گذشت و چند متری جلوتر توقف کرد . اتوموبیل از کنارش که رد میشد ؛ "آذر" از روی کنجکاوی شاید ، زیر چشمی نگاهی به راننده کرد ، که عاقله مردی بود چهل ، پنجاه ساله با ریش جوگندمی و کت و شلوار اطو کشیده !  اتوموبیل که توقف کرد ، زن هم صورتش را برگرداند و ایستاد . زن زیر چشمی اتوموبیل را می پایید ، کاملا مشخص بود که اتوموبیل خیال رفتن ندارد . یکی دو دقیقه ای طول کشید تا اتوموبیل چند متر فاصله را دنده عقب به سوی زن برگشت . وقتی به هم رسیدند ، زن نگاهش را از راننده دزدید ! راننده به بهانه پرسش آدرسی سر صحبت را باز کرد ، و آذر هم جوابی داد و راننده تعارفی کرد که " اگر اجازه بدید ، تا مقصد در خدمتتون باشم " زن هم کمی این پا و آن پا کرد و بالاخره هم رضایت داد .

............ مرد، قاضی دادگستری بود و کاندید انتخاباتی مجلس ؛ از آذر خواست که در ستاد انتخاباتیش ؛ مشغول به کار شود . زن هم که ماه ها بود به دنبال کار ، زمین و زمان را به هم دوخته بود ؛ بی هیچ اعتراضی پذیرفت . اقلش این بود که از این علافی و آوارگی که نجات می یافت . ستاد انتخاباتی قاضی منزل بزرگ و مشجری بود در شمال شهر ؛ با ساختمانی وسیع و چندین اتاق و هال و پذیرایی . به درب بزرگ منزل که رسیدند ، قاضی در را با ریموت باز کرد و به آرامی از لای درب نیمه باز , عبور کرد . ابتدا "آذر" کمی هول برش داشت ، ولی خیلی زود به اعصابش مسلط شد و خودش را به دست خدا سپرد ؛ که چاره ای هم ، جز این نداشت . نزدیک عمارت که رسیدند ؛ چراغ های روشن داخل ساختمان کمی آرامش کرد . بی اینکه به روی خودش بیاورد ؛ همراه با قاضی ، وارد ساختمان شد . همین که یکی ،دو ، سه نفری را دید ؛ که هر یک مشغول کاری بودند ، خیالش کاملا راحت شد . از فردا شده بود کارش ؛ هر روز صبح ، به اتفاق قاضی که سر راهش بود ، به ستاد می آمد و تا پاسی از شب ، مشغول کار بود . همه کاری می کرد ، از جوابگویی تلفن و ارسال فاکس و مرتب کردن نامه های ارسالی و رسیده ، گرفته ، تا پذیرایی و گاها آبیاری باغچه ها ! حسابی با بچه های ستاد اخت شده بود . کلا ، آدم زود جوش و مهربانی بود .

........... آن روز که قاضی با زن و دخترش ، که هم سن آذر بود به ستاد آمد ؛ بیشتر از همه "آذر" بود که خوشحال شد ! و حسابی با آنها گرم گرفت ؛ آن قدر که به دل هردوشان نشست . آخر ، هر ازگاهی که قاضی ، با آذر تنها می شد ؛ شیطنت هایی می کرد و گوشه هایی می زد ؛ که زن با تردستی و مهارت ، پاتک می کرد . با هر دوشان حسابی گرم گرفت و خودش را در دل آنها جا داد . دست کمش این بود ، که گیر قاضی هم ، از آن روز کمتر شد ! گو اینکه هر چه به انتخابات ، نزدیکتر میشدند ؛ سر قاضی هم شلوغ تر میشد و خیال "آذر" هم راحت تر ! با اینکه ، آنقدر کارش زیاد شده بود ، که گاها ، مجبور میشد تا پاسی از نیمه شب را، در ستاد کار کند ؛ ولی شکایتی نداشت ! چرا که ، چندر غاز حقوقی داشت و سرش هم گرم بود. مهمتر از همه اینکه ، بیشتر وقتش را در ستاد بود و از دار و دعوای منزل دور !  یکی دو ماه آخر را ، از جان مایه گذاشت ، انصافا ! از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب ، هر روز در محله ای ؛ با روی باز و گشاده ، اعلامیه تبلیغاتی قاضی را پخش میکرد و خستگی را به جان میخرید . شاید به امید اینکه ؛ اگر قاضی وکیل مجلس شد ، منشی دفترش باشد و آینده اش تامین !

............  قاضی که رای آورد ، شاید هیچ کس به اندازه "آذر" خوشحال نشد . سر از پا نمی شناخت . بلافاصله تلفن را برداشت و شماره همراه قاضی را گرفت . میخواست اولین کسی باشد ،که به قاضی تبریک بگوید . ولی هر چه بیشتر سعی کرد , کمتر موفق شد ! فردا که به ستاد رفت ، دیگر از آن شوق و شور خبری نبود . داشتند جمع و جور می کردند .  با حیرت از سرپرستشان پرسید :" چه خبر شده اینجا !؟" سرپرست  گفت :" باید تخلیه کنیم اینجا را ؛ دیگر نیازی به اینجا نیست !" و پاکتی را به "آذر" داد که تسویه حسابش بود و نامه تشکری از طرف قاضی ! چندر غازی که توی پاکت بود ، ارزش حتی یک شب بیداریش رانداشت ؛ و بدتر از آن دو خط نامه قاضی بود ، که مثل اسفند روی آتش ؛ جلز و ولزش را در آورد .

" از اینکه خداوند توفیق خدمت به مردم را ؛ نصیبم کرد ؛ شاکر و سپاسگزارم . و از شما خواهر گرامی که با "هواداریتان " از این حقیر در این مهم سهمی داشتید ؛ نیز کمال امتنان را دارم . موید با شید !"

+ نوشته شده در 88/04/28 توسط وحید صادقی جم |

مجازات بد قولی !!


  "اعدام ؛ مجازات بدقولی!!"

.......حسن شیدا و کیومرث مبشری از بچه های قدیم راه شب رادیو بودند . بگذریم که بعدها ، شیدا که دست به قلم بود و شعری می گفت ؛ با علاقه و پشتکاری که داشت ، به تلویزیون رفت و مبشری و دیگران در همان راه شب رادیو ماندند ! اما دوستی ها و هر از گاهی شب نشینی شان ؛ هیچگاه فراموش نشد . در یکی از همین شبچره ها بود ؛ که دور هم بودیم و گپ و گفتمان حسابی گل کرده بود . جمعمان جمع بود و اکثرا آشنا ؛ غیر از یکی دو نفری که چهره هاشان نو بود و نا آشنا ! از همکلاسی های قدیم شیدا . یکی شان قد کوتاهی داشت و چهره ای دلنشین ؛  و آنقدر صمیمی و مهربان ، که به دقیقه نشده ؛ اعتمادی می آفرید که نگو و نپرس ! شاید همین خصوصیات هم بود ؛ که همه پرسشهای در گوشی از شیدا در باره این میهمان تازه وارد بود . شیدا که لبی تر کرده بود و حسابی هم شنگول بود ؛ در حالیکه خنده از لبش محو نمی شد ، گفت : " من و فرامرز از دوران دبیرستان ، همکلاس بودیم . بیست سالی هست که با هم رفقییم . حشر و نشری داشتیم باهم تو این بیست ساله !" کیومرث که چشم در چشم شیدا داشت "انگار به نمایندگی از همه" پرسید : "خوب حالا این آقا فرامرز هم ، مثل خودمان در جرگه هنرمندان آس و پاسه !؟" که صدای خنده حضار را هم به دنبال داشت . و شیدا هم که مجری زبردستی هم بود ؛ در آمد که :" هنرمند که صد البته ! ولی نه در جرگه ما آس و پس ها ! "و وقتی چشم های حیرت زده حضار را دید که پر از پرسش به او خیره بودند ؛ ادامه داد :" این شازده در کار چوب و فلز ؛ اعجوبه ای است برای خودش !" و کیومرث که انگار منتظر چنین فرصتی بود ، گفت :" پس سفارش کتابخانه ما حل شد !؟" و شیدا در آمد که : "البته به شرط اینکه عجله نداشته باشی !"  و وقتی حیرت جمع را دید ؛ ادامه داد که :" ساخت بهترین کتابخانه برای فرامرز  کمترین کار ممکن است ! وی همانطور که گفتم به شرط این که عجله نداشته باشی !" کیومرث که حوصله اش سر رفته بود پرسید :" مگر چقدر میخواهد طول بکشد !؟ "و شیدا با حالتی تمسخر گفت :" شش ماه ، یک سال ، دوسال ؛ شاید به عمر تو کفاف ندهد ؛ که سهراب جان پیگیری خواهد کرد !" فرامرز که تا آن موقع سرش پایین بود و با لبخند کمرنگی به حرفهای شیدا گوش می کرد به میان حرف های شیدا دوید و گفت :" شیدا جان شوخی می کنند !" و شیدا که تازه افتاده بود به گود ! در آمد که : "بگذارید خاطره جالبی تعریف کنم ." و بی اینکه منتظر اجازه کسی باشد ادامه داد که :" سال 55 که "ادب و هنر امروز" تلویزیون دستم بود ، دوستی داشتم که رئیس دفتر شهبانو بود . از آنجا که "پیکاب مهاری" مرا که ؛ با هنرنمایی فرامرز بسیار زیبا اتاقسازی و تزیین شده بود ؛ چشمش را گرفته بود ! سر صحبت را باز کرد و گفت که : ملکه قصد دارند استیشن هایی را ، با طراحی مدرن و با امکانات  سمعی و بصری و تعبیه کتابخانه سیار برای کودکان روستایی محروم سفارش دهند ؛ و مرا مسئول این امر ملوکانه کرده اند ! فکر می کنی ؛ که این دوست هنرمند تو از پس این کار بر بیاید !؟ گفتم : از لحاظ توانایی انجام این کار ؛ قطعا بهتر از فرامرز  پیدا نخواهید کرد ! فقط به شرط این که عجله نداشته باشید ! و وقتی بهت و حیرتش را دیدم ، توضیح دادم که این دوست ما ، ای، یک کمی بد قول است ! که به میان حرفم دوید و گفت : نگران آن نباش ؛ حالیش می کنیم که با دم شیر بازی نکند !              درد سرتان ندهم ؛ به اتفاق رفتیم پیش فرامرز که آن موقع کارگاهی داشت در خیابان زنجان . رئیس دفتر مکوکانه ، تمام سنگ هایش را با فرامرز وا کند و سفارش را داد با یک پیش پرداخت دندان گیر و حواله یک استیشن لندروور از کارخانه مرتب .  و تاکید بسیار زیاد برای روز تحویل که 4 آبان همان سال بود ؛ که ملکه می خواستند هدیه ای باشد به محضر مبارک ملوکانه ! با اینکه آن موقع اوایل اردیبهشت بود و شش ماهی فرصت بود ؛ همان روز به اتفاق رفتیم کارخانه مرتب و استیشن را تحویل گرفتیم . از فردا هم فرامرزخان ما شروع کردند به کار . نشان به آن نشان که هفته ای نبود ، رئیس به کارگاه سر نزند و از پیشرفت کار مطلع نشود . با اینکه استارت کار خوب بود ، ولی کم کم بی خیالی و گشادبازی آقا فرامرز باعث شد که روزها از پس هم بگذرند و کار پیشرفتی نداشته باشد . و تهدیدها و تشویق های هر از گاه رئیس هم ، کوچکترین اثری که نداشت ، هیچ ! تازه باعث لجبازی آقا هم شد . خلاصه آبان هم آمد از "استیشن فرهنگی سیار" خبری نشد که نشد ! رئیس به هر بهانه ای بود با همان چرب زبانی و پاچه خاری ذاتی ؛ ملکه را قانع کردند که ، کار ، کار سنگینی است و ابتکاری نو و زمان بیشتری را نیازمند است ؛ و اجازه آماده سازی  استیشن را برای یک سال دیگر تمدید کرد . این بار فشار را چند برابر کردند و تهدید و ارعاب را چندین برابر ! بازهم روزها از پس هم گذشت و رسیدیم به شهریور سال بعد . با این لندروور چه حالی که نکردیم در این یک سال و نیمه ! فقط دو سه باری رفتیم شمال ؛ از بلندگویی که در استیشن تعبیه شده بود ؛ چه قدر ادای ماشین های پلیس را در آوردیم ! رئیس که دید انگار ماجرای پارسال می خواهد تکرار شود و هیچ یک از تهدیدهایش هم افاده ای نکرد ؛ دست به دامن ساواک شد و چشمتان روز بد نبیند ! یک روز ریختند و آقا را کت بسته بردند سازمان امنیت ؛  "تا پای اعدام رفت آقا فرامرز" 15 روز مهمان ساواک بود آقا ؛ حسابی پذیرایی کردند ؛ در این مدت ! مرخصش که کردند ؛ به ماه نرسید که استیشن را تمام وکمال تحویل داد ! تا چهارم آبان چند روزی مهلت بود ، به مراسم و پرده برداری و تشکر ملوکانه از طراح و سازنده استیشن فرهنگی ؛ از صدقه سری آقا ، مرا هم دعوت گرفتند. باورتان نمی شود اگر بگویم روز مراسم آقا ، معلوم نشد کجا تشریف برده بودند ؛ که به مراسم نرسیدند ! و پس از کلی این پا و آن پا کردن رئیس و بنده مفلوک ! بالاخره ، من بیچاره برای فرار از مهلکه پیشنهاد دادم که آقای رئیس خود کاندید دریافت پاداش ملوکانه شوند که بسیار هم ارزنده بود !!  حالا آقا کیومرث شما مختارید که کتابخانه تان را به ایشان سفارش دهید ؛ اگر صبر ایوب دارید یا زور ساواک ! و بهت به جای خنده روی لب های حضار ماسید !

+ نوشته شده در 88/02/05 توسط وحید صادقی جم |

اسکندر جهود

  "پول ؛ زن و بچه نیست که ، بشود از آن گذشت !"

........اسکندر جهود ؛ یهودی از دین برگشته ای بود ؛ که ظاهرا مسلمان شده بود ! ولی در اصل "از آنجا رانده و از ایجا مانده "بود . جامعه یهود ، طردش کرده بودند و از مسلمانی هم فقط یک فامیلی به دوش می کشید و بس ! در راسته خیابان پهلوی ، بالای عباس آباد ، روبروی پله دوم مستوفی ، منزلش بود . قواره دوم از بر خیابان . 360 متر زمین با 5 طبقه ساختمان ، با حیاطی موزائیک فرش و زیرزمینی به وسعت کل زمینش با ارتفاعی به بلندی 6 متر ؛ شغل اصلیش ، پخش کتاب بود . برای همین هم ، طبقه هم کف با حیاط پر بود از کتاب های جور و واجور ، چیده بودشان روی هم ، بی اینکه هیچ نظم و ترتیبی داشته باشد . از آن بدتر زیر زمینش بود ، که هر آشغالی گیرش می آمد ، می چپاندش آن تو ! هزار رحمت به بازار سید اسماعیل ؛ زیرزمین به آن بزرگی ، آن قدر آشفته و به هم ریخته بود ، که شتر با بارش گم می شد . اصلا آشغال جمع کردن ، تو خونش بود ؛ هر جا که کارتن پاره ای یا جعبه شکسته ای یا نایلون و پلاستیکی می دید که دورش انداخته اند ؛ با آن کامیون "هیوندایش"کناری می زد و به هر شکل ممکن ، مصادره اشان می کرد و آخر قضیه هم ؛ در آن زیرزمین کذایی انبارشان می کرد ! همه کسانی که اسکندر را می شناختند ،با روحیه و اخلاقش کاملا آشنا بودند . در عوض با تمام خست و آشغال پرستیش ، خیلی مردم دار و مهمان دوست بود . منزلش آنی از مهمان خالی نبود ؛ عین 24 ساعت می آمدند و می رفتند . همه جور آدمی ، با او رفت و آمد داشتند ؛ از خانواده و مجرد گرفته تا خریدار کتاب و سمساری ها ، بی هیچ وقفه ای در آمد و شد بودند . خانم اسکندر هم که زن مهربان و زودجوشی بود ، با روی باز از مهمانان خوانده و ناخوانده اسکندر پذیرایی می کرد ؛ البته غیر از چایی ؛ هیچ اجازه دیگری نداشت ؛ مگر مهمان خیلی عزیز که علاوه بر چایی کمی هم تخمه آفتابگردان چاشنیش می شد ! تا یکی دو سالی بعد از انقلاب ، که روزی از دادستانی انقلاب بیش از پانزده بیست نفر مسلح ؛ به منزل اسکندر ریختند و با لحنی بسیار شدید و رفتاری به مراتب خشن با تمامی اهل منزل ؛آن چنان برخوردی کردند که نگو و نپرس ! مادر اسکندر که سنی ازش گذشته بود و در یک طبقه بالاتر از طبقه اسکندر ، سکنا داشت ، در جا غش کرد ؛ طوری که کار به آمبولانس و بیمارستان کشید ! زن و بچه و خواهرانش هم وضعیت بهتری نداشتند ؛ خود اسکندر هم چیزی نمانده بود که قالب تهی کند . بگیر و ببندی راه انداختند ، که آن سرش ناپیدا ! تمام 5طبقه ساختمان را به هم ریختند ؛ آنقدرکتاب و مقاله "ضدانقلاب" پیدا کردند ؛ که هر کدامشان برای یک اعدام کافی بود ! از همه بدتر به قاعده یک کامیون اعلامیه " منافقین و چریک های فدایی" از زیرزمین در آوردند ! اسکندر را کردند داخل گونی و با تمامی اسناد و مدارک ، بردند آنجایی که عرب نی انداخت ! چند روزی که نه خبری از اسکندر بود و نه کسی جرئت داشت ، خبری از او بگیرد ؛ همه داشتند خانواده اش را آماده می کردند که حالا حالاها منتظر او نباشند . و خودشان را برای هر خبر ناگواری آماده کنند ، که ناگهان به هفته نکشید که اسکندر به خانه باز گشت ! بهت و حیرت ، خانواده و اطرافیان را آن چنان غافلگیر کرده بود که کسی جرئت سئوال کردن هم نداشت ! به یکی دو روز نکشید که اسکندر ، خودش را پیدا کرد و شد همان اسکندر سابق . از فردا صبح به صبح ، می رفت دادستانی و ساعتی از ظهر گذشته برمی گشت منزل ؛ خوب تعجبی هم نداشت ، با آن افتضاحی که او به بار آورده بود ؛ وضعیت فعلیش بیشتر شبیه یک معجزه بود ! تا شبی که ، ما هم مهمانش بودیم ، طبق معمول از هر دری سخنی به میان آمد . و حرف کشید به وضعیت اسکندر و این ماجرای دادستانی ! یکی پرسید :"راستی ؛ چه شد که ، آن طور مثل قوم مغول ریختند منزلتان !؟ و چه شد که به این راحتی رهایت کردند!؟" و اسکندر هم که انگار ، تمام ماجرا قلمبه شده بود در حلقش  ، و منتظر فرصت بود که بریزد بیرون ؛ رفت بالا منبر که : ........."معلوم نیست کدام شیر پاک خورده ای ، راپرت داده بود به دادستانی ؛ که چه نشستید ؛ که بغل گوشتان ، منزل یک جهود اسرائیلی ؛ شده است خانه تیمی منافقین و فدایی ها ! هر روز چندین نفر می آیند و می روند و دستور می گیرند برای دسیسه علیه حکومت و دولت ! دادستانی هم ،با دریافت همچین گزارشی ؛ با همان تحقیقات اولیه ، در می یابد که گزارش پر بیراه هم نیست ! و طبیعتا ؛ بر حسب وظیفه حکم دادرسی منزل و بازداشت عوامل موثر را صادر و اجرایی می کند ! و وقتی هم با آن همه مدارک و اسناد ضاله روبرو می شود ؛ بدیهی است که کمترین کار ، دستگیری من اسکندر و تحت مراقبت گرفتن اطرافیان بود ! ولی بعد از چند روزی بازجویئ های مداوم و کنترل تلفن منزل و اطرافیان و تحقیقات مفصلی که انجام گردید ؛ متوجه بی گناهی من شدند و مرا رهایم کردند !" حرف های اسکندر نه تنها ، گره ای از حیرتمان را باز نکرد که کورترش هم کرد ؛ شاید برای همین هم بود که این بار من پرسیدم : "آخر تو در توجیه یک کامیون اعلامیه ممنوعه ؛ که یک عددش هم حکم اعدام دارد ؛ چه گفتی ! که پذیرفتند و رهایت کردند !؟" و اسکندر با خونسردی گفت :"حقیقت را ! من گفتم ؛ من آن کاغذها را به عنوان کاغذ باطله خریده ام ؛ و منتظر بودم که قیمتی پیدا کند تا آبشان کنم !" یکی پرسید :" و آنها هم باور کردند !؟" و اسکندر گفت :" اوایل که نه ! ولی بالاخره ، پس از چند روز بازجویی و کلی تحقیقات ، فهمیدند که این عین واقعیت است !" من گفتم :" البته خیلی هم خوشبین نباش ! چون اگر حرفهای تورا باور کرده بودند ؛که هر روز صبح تا غروب احضارت نمی کردند برای سین جیم !" اسکندر خنده ای کرد و گفت : "چه می گویی !؟ سین جیم کدام است !؟ به تنگ آمدند از بس که من مزاحمشان هستم ! آن قدر پشت در اتاق دادستان نگهم میدارند ؛ که من خسته شوم و دست بردارم ! ولی کور خوانده اند !" همین مانده بود که دو تا شاخ روی سرمان سبز شود ! و اسکندر که بهت و حیرتمان را دید ؛ ادامه داد :" وقتی معلوم شد که ؛ اعلامیه ها برای من کاغذ باطله ای بیش نیست ؛ به دادستان گفتم که باید آن ها را به من پس بدهید ! دادستان نیشخندی زد و گفت : شوخیت گرفته ! این ها اعلامیه های ضاله است و پس از حکم نهایی دادگاه می بایستی معدوم گردد . و من گفتم : پس بهایش را بپردازید ! که دادستان نیشخندی زد و دستور داد که مرا از اتاقش بیرون کنند . ولی من تا پول اموالم را نگیرم دست بردار نیستم ! پول که زن و بچه نیست بشود از ان گذشت !

.......... اسکندر ؛ قریب یک سال هر روز صبح به صبح به دادستانی رفت و آمد ؛ تا دست آخر هم بهای تمامی اعلامیه ها را به قیمت روز کاغذ باطله "که ده برابر قیمت روز ی شده بود که دادستانی به منزلش ریخت "  گرفت !!!    

+ نوشته شده در 88/01/09 توسط وحید صادقی جم |

کراواتی ها به بهشت نمی روند !!!

/* /*]]>*/

"کراواتی ها به بهشت نمی روند !!!"

......... چهل پنجاه ساله های تهرانی ، خوب یادشان است که اوایل انقلاب ، خیابان پهلوی اسبق ؛ مصدق سابق ؛ ولی عصر امروز ، حد فاصل دوراه یوسف آباد تا میدان ولیعصر ، مدت مدیدی شده بود پاتوق انواع دست فروش ها ! به طوری که تمامی پیاده روی پهن خیابان ، آن چنان اشغال شده بود که به جز باریکه راهی تنگ ,راهی برای عبور نبود. ابتدا دست فروش های لباس ،هر از جایی بساطشان را پهن کردند و صدای اعتراض مغازه دارها هم به جایی نرسید ! کم کم ؛ از هر صنف و دسته ای که فکرش را بکنی ، یک شعبه بساطی در کنار پیاده رو خیابان مصدق آن روز ، زده شد. قیمت هاشان هم ،خوب ؛ مناسب حال بود و مشتریانشان هم هر روز بیشستر از دیروز ! بساطی ها که دیدند کارشان گرفته و شهر هم شهر هرت است و بی قانون ! به فکر سرپناهی افتادند که هم از آزار و آسیب برف و باران و باد و آفتاب در امان باشند و هم اینکه سر  قفلی بساطیشان را تثبیت کنند . به همین خاطر هم هر یک به وسعش چادری علم کرد و به جای بساطی ؛ دکه و دکانی به هم زد . تا آنجا که تا چشم به هم بزنی ، تمام پیاده روی خیابان مصدق شد چادرها و دکه های به هم پیوسته بزرگ و کوچک !

......... غیر از بساطی ها یکی دو نفری هم بودند "فرصت طلب" . از همانها که از آب کره می گیرند . این ها که دیدند موقعیت مناسب است ، چادرهایی را علم کردند ، که هم بزرگتربود ؛ و هم شیک تر و با کیفیت تر !
و ودیعه ای تعیین کردند و اجاره ای ؛ بساطی های جدید هم که دیر جنبیده بودند و جایی نداشتند برای بساطشان ؛ با هر قیمتی این چادرها را اجاره می کردند . دوستی داشتم که آن موقع دانشجوی دانشگاه هنرهای زیبا بود و تآتر می خواند . او و دوستانش به هر دری زده بودند ؛ بلکه سالن تآتری را برای تمرینشان بیابند ؛ داستانشان شده بود جن و بسم ا... . تا اینکه با "ممد کراواتی" آشنا می شوند ، که یکی از همان فرصت طلب ها بود که ، چادری علم کرده بود و دامی گسترده ؛ تا شکار چه باشد و چه پیش آید ؛ که قرعه به نام گروه تآتری این دوست ما در آمد ؛ و چقدر خوشحال بودند ، که بالاخره سر پناهی و جایی یافته اند برای تمرینشان ! حال اینکه این گروه دانشجویی آس و پاس ، چگونه توانستند ودیعه و پول پیش چادر را تهیه کنند ؛ خود داستانی است مفصل ! خلاصه بعد از پرداخت ودیعه و اجاره چادر ، مستقر شدند و شروع کردند به تمرین .

.......... اوایل چادر خالی بود و هوا سرد . کم کم هر یک از گروه وسیله ای با خود آورد . یکی والور نفتی برای گرما و پخت و پز ، یکی پتو و تخت و تشک برای استراحتشان ، یکی زیر انداز و صندلی کهنه ای برای نشستن . خلاصه خیلی طول نکشید ، که چادر شد ، گرم و محل زندگی . دانشجو بوددند و هر یک از شهری . چادر شد هم محل تمرین پیس های تآتری شان ؛ و هم خوابگاه و محل زندگیشان . تا چشم به هم زدند ، ماه تمام شد و سر و کله "ممد کراواتی" پیدا شد برای دریافت اجاره . بچه ها که با هزار قرض و قوله ودیعه را جور کرده بودند ، دیگر هیچکدام راه به جایی نداشتند تا اجاره را که ، کم هم نبود جور کنند . مهلت خواستند و ممد کراواتی پس از کلی منت ؛ 48 ساعت مهلت داد . بچه ها به هر دری زدند ؛ نشد که اجاره جور شود . مهلت تمام شد و دوباره سر و کله ممد کراواتی پیدا شد . بچه ها هر کدام به زعم خودشان ؛ زبان ریختند و خواهش و تمنا کردند تا مهلتی دیگر بگیرند . ممد کراواتی این بار خیلی سخت گرفت ولی بالاخره 48 ساعت مهلت را تمدید کرد . بچه ها این بار هر زوری داشتند زدند تا بلکه خجالت ممد کراواتی را نکشند . ولی نشد که نشد .

.......... این بار دیگر ، راهی برای فرار نبود . ممد کراواتی هم ، بی هیچ ثانیه ای تآخیر ، سر 48 ساعت پیدایش شد . بچه ها که دیگر ، هیچ فکری به ذهنشان نمی رسید ، ابتدا شروع کردند به تعریف و تمجید و پاچه خاری اجباری ؛ و تعارف قهوه و سیگار مالبورو . یک باره ، یکی از بچه ها ، از دهانش در رفت که "ممد آقا عجب چهره نیمیکی داری انگاری ساخته شده برای آرتیستی !" ممد کراواتی که تا آن موقع ، چنان اخمی کرده بود که با یک من عسل هم نمی شد خورد ؛ به یک باره گل از گلش شکفت و چنان نیشش تا بنا گوش باز شد ، که چشمان بچه ها از حیرت ، هر کدام از گشادی به اندازه یک پیاله شد . ممد کراواتی بادی به غبغب انداخت و گفت :" جدی میگی!؟ قبلا هم بهم گفتن ؛ حقیقتش یکی دو تا پیشنهاد هم داشتم ؛ که خیلی باهاشون حال نکردم ...." بچه ها که دیدند ، موقعیت مناسب است ، هر کدام به طریقی ، شروع کردند به تعریف و تعارف . تا حدی که یکی از بچه ها دعوتش کرد به تمریناتشان . ممد کراواتی هم که عشق آرتیستی اختیار از کفش ربوده بود ، آب لب و لوچه اش را جمع کرد و گفت :"خیالی نیست ؛ فقط گفته باشم ؛ من غیر نقش اول شرمندتون میشم !!!"

.......... دوستم تعریف می کرد : چشمتان روز بد نبیند؛ از فردا حکایتی داشتیم با این "ممد آقای کراواتی" .  اولا که به هیچ عنوان حاضر نبود ، کوچکترین تغییر لباسی دهد . و اصرار داشت که الا و بلا ، فقط و فقط با کت و شلوار گاواردین مشکی و پیراهن یقه آهاری انگلیسی و کراوات شرابی ابریشمی ایتالیا ، بازی می کند و بس ! از آن بد تر لهجه لاتی چاله میدانیش بود ؛ که خودمان را کشتیم که حداقل کمی با تیپ جنتلمنیش هماهنگ کنیم ؛ نشد که نشد . دست آخر هم مجبور شدیم ؛ نمایشنامه ای بنویسیم ، متناسب با شخصیت ایشان . بچه های  گروه از این وضعیت تحمیلی به قدری کلافه بودند ؛ که اصلا ، دل به کار نمی دادند . ولی در عوض بیشتر از همه " ممد کراواتی" بود که چنان با عشق و علاقه ، دیالوگ ها و نقشش را تمرین می کرد که باعث حیرت و تعجب همه شده بود . تا بالاخره هم پس از سه چهار پنج ماهی ، با تلاش بچه ها و دست به جیب شدن "ممد آقا" سالنی برای نمایش تدارک دیدیم و با تراکت هایی که تهیه دیده بودیم ؛ جماعتی را به سالن کشیدیم . شب اول اجرا ، خیلی از صندلی ها خالی بود ولی باز هم کمتر از انتظارمان نبود . شب اول اجرا که تمام شد ، بیش از ده دقیقه همان تماشاچیان اندک برایمان ایستاده کف زدند . و تمامشان بدون استسناء از "ممد کراواتی" امضا گرفتند ! شب بعد حتی یک صندلی خالی هم نبود . و بلیط های شب های بعد تا یکی دو هفته رزو شده بود .

........... یکی از مجله های معروف تآتری نوشت :" نمایشنامه کراواتی ها به بهشت نمی روند" با بازیگری آقای محمد ......... معروف به "ممد کراواتی" پس از مدت ها جانی تازه به تآتر بخشید ......!!!       


+ نوشته شده در 87/12/07 توسط وحید صادقی جم |

آیدین و تابلوهایش .........

آیدین آغداشلو از پنج سالگی به نقاشی روی آورد و در ۱۴ سالگی نقاشی‌هایش در کتاب‌های درسی چاپ می‌شد و بعدها نقاشی و گرافیک حرفه اصلی او شد و در رشته نقاشی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل گردید و از آن تاریخ تاکنون به خلق آثار هنری و تدریس نقاشی و تاریخ هنر در دانشگاه اشتغال دارد. او علاوه بر خلق آثار نقاشی و گرافیکی ارزشمند ، در زمینه تئاتر و سینما نیز صاحب نظر است.

بدیهی است که با نمایش چند تابلو و کلامی گذرا ، در خصوص آیدین و یا آثار ارزشمندش ؛ نمی توان که ادای دین کرد و ارزش این هنرمند کشور را که بی اغراق مایه مبهات است را به تصویر کشید . لذا آدرس سایت اختصاصی آیدین را درج خواهم کرد تا دوستان آیدین به روز بتوانند با او باشند.

http://www.aghdashloo.com/webexhibition/index.html
+ نوشته شده در 87/11/19 توسط وحید صادقی جم |

گالری آیدین


....... لذت بازبینی تابلوهای نقاشی و یا مجسمه ها و تندیس های یک هنرمند ، در یک گالری ، به اندازه دیدن یک تاتر یا نمایش ؛ اگر نباشد کمتر هم نیست ! آیدین آغداشلو ، نقاشی که آثارش ویژگی های خاص خودش را دارد ؛ در چند سال اخیر ، بارها و بارها آثار ارزشمندش را ، در ایران و کانادا  به معرض تماشا گذاشته ؛ و هر بار با استقبال بی نظیر هنردوستان قرار گرفته ؛ عکسهایی از آخرین گالی آیدین در تورنتو را ، انتخابی به نمایش گذاشتم . که امیدوارم بابی باشد برای دوستانی که با هنر و هنرمند بیگانه نیستند !!!!!

 


آدرس سایت آیدین برای دوستانی که علاقمندند بیشتر با این هنرمند آشنا گردند .

http://www.aghdashloo.com/webexhibitionpics/content/index.html
+ نوشته شده در 87/11/19 توسط وحید صادقی جم |

آااااااااااای با کلاه

یکی از وبلاگهایی که واقعا به دلم نشست ؛ وبلاگ "توکای مقدس" با مدیریت آقای توکا نیستانی است . البته از ایشان غیر از این هم نمی توان که انتظار داشت . نویسنده ای باذوق ، کاریکاتوریستی هنرمند ،روزنامه نگاری حرفه ای ! اگر غیر از این بود عجیب بود ! ولی ، تقدیر و تشکر از زحماتشان ، وظیفه ای بود که نتوانستم ، راحت از کنارش بگذرم .

یکی دو سه روز پیش ،" که حالا دیگر به عادت هر روزه !" سری به وبلاگشان زدم ، از دعوت مدیران مطبوعه ای "چلچراغ" برای قلم فرسایی ایشان ، سخنی به میان آوردند و اینکه انتخاب نامی برای برای دلنوشته هاشان در این مطبوعه ! و در نهایت هم خودشان نام "آااااااااای با کلاه" را برگزیدند ! که خدا وکیلی بهتر از این نمی شد .

وبلاگ ایشان ، یکی از وبلاگهای انصافا پر محتوی ، و متنوع است ، که بعید میدانم سلیقه ای را با ناکامی روبرو کند ! از ادبیات و شعر و مقاله گرفته تا تاتر و نمایش و نقاشی و گرافیک ........... ! با اینکه خود ایشان اعتقادی به درج مطالب سیاسی ندارند ؛ با این حال نقدهایشان ؛ خالی از انتقادهای سیاسی نیست ؛ که چگونه میتوان در مدنیت و اجتماع زیست و از سیاست فاصله گرفت !

همدلی و همراهی با ایشان را وظیفه دانستم ؛ و سپاس کوچکی را از ایشان لازم ...........

+ نوشته شده در 87/11/17 توسط وحید صادقی جم |

روایتی کوتاه

/* /*]]>*/ "منشی" ........... بعد از ماه ها که به هر دری زد تا کاری پیداکند ؛ بالاخره جایی پیدا شده بود ، که حداقل مدتی را به عنوان آزمایشی کار کند ؛ تا اگر از کارش راضی بودند ، استخدامش کنند . شرکت در بن بست یکی از ، محله های بالای شهر بود ! کارمند زیادی هم نداشت ؛ مدیر شرکت ، عاقله مردی بود ؛ حدود شصت ساله . منتهی ، خیلی خوش پوش و شیک ؛ با قدی نسبتا بلند و چهره ای دلنشین . با اینکه موهای خاکستریش را ، به طرف بالا شانه می زد ؛ ولی تاسی وسط سرش را نمی پوشاند ! صورتش  همیشه ، شش تیغ بود و لبخند هیچوقت از لبش محو نمی شد . با اینکه سنی ازش گذشته بود ، مثل جوانترها ، شلوار جین می پوشید و تیشرت قرمز و کفش آدیداس سفید ! سر و گوشش می جنبید و تا یک زن یا دختر میدید ؛ آب از لب و لوچه اش راه می افتاد . زرنگ تر از آن بود ، قافیه ببازد و زود خودش را لو دهد ! غیر از مدیر ، حسابدارش بود که ده دوازده سالی از او جوان تر ؛ با قدی متوسط و ظاهری معمولی . که اکثر وقتش هم داخل اتاق خودش ، سرش به کار خودش بود ! و بازاریاب جوانی که بیست و یکی دو سال ، بیشتر نداشت ! چاق و تپل و لوس و ننر ! با صورتی گندمگون و موهایی بور و چشمانی روشن ؛ که از همان اول ، یک دل نه صد دل عاشق منشی آزمایشی شد !  
<< ادامــه مــطــلــب >>
+ نوشته شده در 87/10/28 توسط وحید صادقی جم |

معرفی و خوش آمدگویی

کلوب فرهنگی .......

........ قبل از انقلاب اگر در خصوص ترویج فرهنگ شیعی کاستی هایی بود ؛ برای ترویج فرهنگ ایرانی هم چیزی کم نگذاشته بودند ! هر از جایی ، باشگاه و کلوبی ، با عنوانهای مختلف فرهنگی دائر بود ، که اقشار مختلف جامعه با مراجعه و عضویت ، می توانستند از امکانات کلوب بهره مند شوند . از آن جمله کلوبهائی بود که با عنوان " کاخ جوانان "  در مناطق مختلف دائر بود. جوانان با مراجعه و عضویت در این کلوبها ، از امکانات فرهنگی بسیاری بهره مند میشدند . علاوه بر آن فرصتی می شد تا اعضا از نقطه نظرهای یکدیگر در زمینه های مختلف آگاهی یابند . و از مصاحبت و دوستی یکدیگر حض وافر ببرند .


"


<< ادامــه مــطــلــب >>
+ نوشته شده در 87/10/19 توسط وحید صادقی جم |