|
هنر،ادبیات،تئاتر
|
«کوین کارتر عکاس اهل آفریقای جنوبی .»
این آقا را می شناسید!؟
اگر چهره و نام اوبرایتان آشنا نیست حتما معروف ترین عکسی که گرفته آشنا خواهد بود . کوین کارتر در ۱۹۶۰ در آفریقای جنوبی به دنیا آمد و چرخش روزگار او را به کار در یک مرکز تعمیر دوربین عکاسی رساند و از آن پس کوین آرام آرام شد یک عکاس حرفه ای . در سال ۱۹۹۳ به عنوان عکاس سازمان ملل به سودان رفت تا از درد و رنج مردم قحطی زده ی این کشور که از ۲۱ سال جنگ داخلی در عذاب بودند عکس تهیه کند . روزی در یک کیلومتری کمپ تغذیه ی سازمان ملل از پشت بوته ها صدای ناله ی ضعیف کودکی را شنید . جلوتر که رفت دختر بچه ای را که در عکس می بینید پیدا کرد که در مسیر حرکت به طرف کمپ از خستگی و ضغف نشسته و به این شکل استراحت می کرده . در همین لحظه این کرکس به زمین می نشیند تا در صورت مردن کودک به او حمله کند .
دخترک در حال مرگ و کرکس منتظر
کوین بعد از تنظیم کادر مورد نظرش به گفته ی خودش ۲۰ دقیقه منتظر می ماند تا شاید کرکس بالهایش را باز کند و در آن حالت عکس را بگیرد . اما کرکس صبور که زنده بودن دخترک را حس می کرده به همان حال می ماند . کوین که نا امید می شود عکس را به همین وضعیت که می بینید می گیرد و بر می خیزد و کرکس را فراری می دهد . در همین لحظه دختر بچه ی در حال مرگ از جا بر می خیزد و افتان و خیزان به طرف اردوگاه به راه می افتد . کوین که در طی روزهای سفرش صحنه های مرگ و میر زیادی بر اثر گرسنگی دیده بوده کمی اشباع شده بوده و طبعا آنطور که باید و شاید به دخترک توجه نمی کند و به راه خود ادامه می دهد . در ۲۶ مارچ سال ۱۹۹۳ عکس کوین در نیویورک تایمز به چاپ رسید و به سرعت مشهور شد . کمتر از یکسال بعد در ۱۲ اپریل ۱۹۹۴ از دفتر نیویورک تایز با کوین تماس گرفتند و به او اعلام کردند که بخاطر همان عکس و جلب توجه جهانیان به فجایع انسانی سودان برنده ی جایزه ی پولیتزر شده است . غافل از اینکه در درون کوین غوغایی به پا بود . پس از اعطای جایزه که در نیویورک انجام شد بسیاری از مطبوعات از کوین گفتند و نوشتند . برخی تحسینش کردند و برخی هم از او به خاطر بی توجهی به سرنوشت دخترک انتقاد کردند . جست و جوهای پرسنل سازمان ملل برای پیدا کردن دخترک هیچ نتیجه ای نداد و همین باعث شدت گرفتن انتقادها از کوین شد . به طوری که روزنامه ی سن پترزبورگ چاپ فلوریدا کارتر را کرکس دوم این صحنه خطاب کرد . همه ی این فشارها بر عذاب وجدانی که کوین همواره در خود احساس می کرد شدت می بخشید تا این که در ۲۷ جولای ۱۹۹۴ در سن ۳۴ سالگی با دود اگزوز خودروی خودش , خود کشی کرد . کوین کارتر مرد و هرگز مشخص نشد که آن دختر کوچک آیا زنده مانده یا نه . شاید بتوان گفت که کوین در زمان آن حادثه به شدت غرق در کارش بوده و هدفش گرفتن بهترین عکس ممکن بوده , ولی از حق نمی توان گذشت که به این شکل بی تفاوت هم نباید از کنار قضیه عبور می کرده
چند عکس تاثیرگذار دیگر هم از این عکاس معروف در زیر ببینید:
« آذرستان »
پاورقی 5 " هنرور ..."
... ساده لوحی بود ؛ اگر زینال فکر می کرد که آذر تمام و کمال و دربست ، در اختیار مرد و زندگیش است و به چیز دیگری نمی اندیشد ! آخر هیچ رقم ، مرد پاپتی ای مثل او در قد و قواره آذر نبود ! درست که شرایط طوری شد که آذر از روی ناچاری و لاعلاجی ، فقط به خاطر سرپناهی که بالای سر دخترش باشد ، پناهنده او شد و آقابالاسریش را پذیرفت ؛ ولی حالا که دخترش از آب و گل در آمده و شرایط عوض شده ، آذر دیگر آن زن سابق نبود . اصلا ، از همان موقع که یک گروه فیلمبرداری ، برای گرفتن یکی دو پلان از فیلمشان به پارک آمدند و چشمان آذر را هم به تماشا کشیدند ، پاک هوایی شد و هوس بازیگری زد به سرش !
از فردا شده بود کارش ! صبح علی الطلوع که زینال می رفت سر کارش ؛ دست پاچه و هراسان بیدار می شد و با عجله و شتاب ، برای دخترش لقمه ای می گرفت و روپوش سورمه ایش را تنش می کرد و راهیش میکرد مدرسه ! خیالش که راحت می شد ، می رفت سر خیابان و روزنامه ای می خرید و می نشست پای آگهی های بازیگری ؛ از همین ها که دنبال هنرور و سیاهی لشگر بودند برای فیلمها و سریالهای آبکی ! بعد هم هوار می شد سر مش رحیم بقال و تلفن سه دقیقه ایش ، که هر بار هم یک سکه پنج تومانی خوراکش بود . در یکی از همین دفاتر بود که ازش خواسته بودند که بازی ساده ای داشته باشد در یکی از همین فیلمهای آبکی !
بهش گفته بودند که کار فیلم و بازی ، زمان و مکان نمی شناسد . آن روز هم از ساعت ده و یازده صبح ، آمده بود سر لوکیشن و فیلمبرداری که از بخت بدش ، چند کیلومتری هم خارج از شهر بود . برای گرفتن یک پلان ، که آذر قرار بود فقط در صحنه دعوای زن و شوهری بازیگران اصلی ، نقش یک واسطه را داشته باشد ؛ هف هشت ده ساعت بود که علاف بودند ! هر جایش را می گرفتند ، کار از یک جای دیگر می لنگید . تا لوکیشن آماده شود ، نور می رفت ! نور که مناسب می شد ، گریم بازیگران به هم خورده بود ؛ گریم درست می شد ، نگاتیو تمام می شد . همه اینها که فراهم می شد ، ده بار می گرفتند و باب دل کارگردان در نمی آمد ! خلاصه تا پاسی از شب علاف بود !
تا به خودش بجنبد ، شب از نیمه هم گذشته بود ؛ زینال و دخترش از همان دم غروب دلشان مثل سیر و سرکه می جوشید . شاید زینال ، ده بار تا سر کوچه آمد و چرخی زد و نگاهش را تا دوردست پرواز داد و دست از پا درازتر برگشت ! دخترک با اینکه ظاهرا سرش به درس و مشقش بود و سعی می کرد که چهره نگرانش را از زینال پنهان کند ، با هر باری که زینال می رفت و مثل مرغ سرکنده بر می گشت ؛ قلبش از جا کنده می شد و آرام و بیصدا ، اشک می ریخت و غصه می خورد . شب که به نیمه رسید ، زینال جای دخترک را انداخت و گفت که بخوابد ، و خود از خانه بیرون زد و نگران دوردستی شد که شاید سایه آذر را ببیند ! دخترک هم سر زیر لحاف کرد و آرام اشک ریخت !
شب از نیمه گذشته بود که آذر با هول و هراس به خانه برگشت . زینال به راحتی سایه ترس و شرم را در چشمانش می دید . آذر بی اینکه چشم در چشم زینال شود ، بالاسر دخترش رفت ، که حالا دیگر خوابش برده بود . و وقتی رد اشک را روی صورتش دید ، دست نوازشی بر موهایش کشید و بوسه ای بر گونه اش نشاند . آن شب زینال کناری چمباته زد و حتی یک بار هم از آذر نپرسید که تا الآن کجا بوده !؟ ولی آذر در هزار توی خودش فرو رفت و تمام شب را در لذت سکرآوری که برای دقایقی چند ، در مقابل دوربین ، واسطه دعوای بازیگرانی شده بود ، که تمام عمر آرزوی دیدنشان را از نزدیک داشت ؛ غرق شد .

بیوه
کارتن خیس و خمیر از باران دیشب را ، از بالای سرش کناری
زد . تمام توانش را ، به زانوان خسته ای داد ؛ که تمامی دیشب را ، در سرمای سگ سوز
بهمن ماه ، مچاله بود و از هم باز نمی شد ! کف دستش را حائل کف پلاستیکی باکس بزرگ
شهرداری "که سر پناه دیشبش بود ؛" کرد ؛ و به
زحمت ، پشتش را روی دیواره باکس سراند و سر از سگدانیش بیرون کرد ! هوا هنوز سوز
جانکاهی داشت . با اینکه هنوز آفتاب نزده بود ؛ مردم به تکاپو افتاده بودند .
خیابان هنوز ازدحام روز را نداشت ، شاید برای همین هم بود که هر از گاهی ،
اتوموبیلی نفیرکشان ، با سرعت برق و باد ، از کنار باکس زباله شهرداری می گذشت و
چرت نصف و نیمه زن را می پراند ! زن با آن کلاه پشمین سیاه چرک و بدقواره ، و آن
اورکت آلمانی درب و داغون از جنگ برگشته ؛ و آن پوتین های سربازی وصله پینه دار ؛
نه تنها ، نظر کسی را به خود جلب نمی کرد ، که بیشتر باعث چندششان هم بود ! از
باکس زباله که بیرون زد ، قولنجش را شکست و خودش را تکاند . و در حالیکه دستانش را
با دم دهانش گرم می کرد ؛ به طرف سروسیهای بهداشتی پارکی رفت ، که آن طرف خیابان
بود .
در آینه رنگ و رورفته سرویس بهداشتی پارک ، نگاهی به صورت تکیده و خشکیده از سرمای زمستانی خودش کرد و مشتی آب ، به صورت چرک گرفته اش پاشید . کلاه پشمین را کناری زد و موهای ژولیده و کرکش را که از کثیفی به هم چسبیده بود ، دستی کشید . لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست و چالی کوچک بر گونه هایش افتاد . چالی که همیشه هنگام خنده هایش ، تعریف دیگران را به دنبال داشت . مخصوصا شوهرش که دلش غش می رفت برای چال گونه هایش ؛ وقتی که از ته دل می خندید ! شاید اگر تصویر رفتگر پارک نبود که با آن لباس نارنجی بد رنگ و جاروی دسته دارش ، به بهانه تر و تمیزی سرویسها ، داشت دیدش می زد ؛ حالا حالاها ، در رویای خوش روزهای گذشته اش ، غوطه می خورد . می دانست که مردک ، هر روز صبح کمین می کند تا آمدن او که ، به بهانه ای پشت سرش وارد دستشویی شود و دیدش بزند . آذر از این کار مرد ، آن قدر آشفته و عصبانی بود ، که کارد می زدی خونش در نمی آمد ! بعد از ماجرای زیر سر بلند شدن شوهرش ، که دست آخر هم باعث آوارگیش شد ؛ نه از او که با آن صورت استخوانی داراز و آن چشمان لوچ هوس بازش ؛ باعث چندشش بود ؛که از هر چه مرد بود حالش به هم می خورد ! شاید از فرط عصبانیت و خشم ، آنچنان نگاه خشمگینی از آینه به مرد انداخت که ، خنده در کنج لبانش خشکید و ترس در چشمان لوچش سایه انداخت و سر به زیر انداخت و آرام از دستشویی بیرون رفت .
پوستش کلفت تر از آن بود که با طعنه و متلک یکی دو سر و پا ، ککش بگزد ! ولی نمیدانست چرا ؛ متلک این یکی ، خیلی برایش سنگین آمده بود !؟ ..."بیوه اسی دولو رو ببین به چه روزی افتاده !؟" با شنیدن اسم شوهرش ، به یکباره قلبش در سینه فرو ریخت ، قدمهایش شل شد و آرام از گوشه چشم ، نگاهی به مردک کرد که همراه بی سر و پایی بدتر از خودش ، کناری از پارک ایستاده بود و نیش طعنه اش ، تا بناگوش باز بود ! ته ذهنش گشت دنبال چهره کریه و بد ترکیبش که آشنا می زد ؛ شاید چند لحظه ای طول کشید تا او را به یاد آورد ؛ آری او همان "فری بی ریخت" محلشان بود که زمان دختریش ، چپ و راست ، سر راهش سبز می شد و متلک بارش می کرد ! با اینکه چند قدمی هم از آنها دور شده بود ، دلش نیامد که بی جوابشان بگذارد . یکی دو قدمی به عقب برگشت و با غیظی که در لحن صدایش کاملا مشهود بود ، گفت : "هر کی میگه پنیر ، تو یکی سرتو بذار زمین و بمیر ؛ ایکپیری !" مرد که نیشش تا بناگوش باز بود ، نگاهی به کناریش کرد و گفت :"من که چیزی نگفتم که اینقدر به تریش قباش برخورد !" و قبل از اینکه زن از آنجا دور شود ، با صدایی بلندتر از پشت سر زن ، تقریبا فریاد زد :"راستی خبر داری که اسی دولو ؛ دخترتم ، انداخته تو کار !" اگر متلک قبلی فقط تو دلش را خالی کرد و زانوانش را از کار انداخت ؛ با این یکی دیگر ، چیزی نمانده بود که سکته را بزند ! دستش را به درخت کنارش گرفت و به زحمت توانست که خودش را جمع و جور کند !
اگر به چشم خودش نمی دید ؛ امکان نداشت باور کند ، که دختر نازدانه اش ، سر چهارراهی ، جلو ماشینها را بگیرد و به بهانه فال حافظ ، التماس و گدایی کند ! از نصفه شب دیشب ، که یک لنگ و پا ، در آن سرمای استخوان سوز ، مقابل منزل "اسی دولو" بالا پایین می شد ، تمام آرزویش این بود که با طلوع آفتاب و دمیدن صبح ، دختر هفت ساله اش را ببیند که با لباس سورمه ای ، سوار سرویس مدرسه اش می شود و تمام حرفهای این مردک بی سر و پا "فری بی ریخت" فقط برای چزاندش بوده و بس ! ولی آفتاب که زد و مردم کم کم از خانه هاشان بیرون زدند ، آذر ، دخترش را دید که با لباسی چرک و مندرس ، همراه اسی پدرش از در منزل بیرون زد ! دیدن نصفه و نیمه صورت دختر ، آنچنان از خود بیخودش کرد ، که تمام رنج و سرمای آن دو سه ساعتی را که مثل سگ پاسوخته ، آنجا معطل بود را از یاد برد . پشت سرشان رفت تا سر همان چهارراهی که آلآن داشت دخترک ، فال حافظ می فروخت ! آنچنان بغضی گلویش را گرفته بود ، که داشت خفه اش می کرد . هزار فکر راه و بیراه کرد و ئست آخر هم با عجله به وسط چهارراه دوید و کودک را در آغوش کشید و با سرعت آز آنجا دور شد . کودک چهره متعجبش را در چشمان زن قفل کرد و در حالیکه در تکاپو بود تا از آغوشش رها شود با گریه و اعتراض گفت :" بذارم زمین منو کجا می بری خانوم !؟" آذر که از آنجا فاصله ای گرفته بود ، کودک را زمین گذاشت و مقابلش زانو زد و در حالیکه تمام گونه اش را اشک پوشانده بود ، گفت :" عزیز دلم ، من مادرتم ، منو نشناختی !؟"کودک در چهره زن دقیق شد و وقتی او را شناخت لبخندی زد و گفت : "پس تو کجا بودی مامان تو این مدت !؟" و خودش را در آغوش مادر رها ساخت .
با اینکه کلبه محقر "زینال" همان سوپور شهرداری پارک ، تنگ و دلگیر بود ؛ از اینکه می توانست ، سقفی بالا سر دخترش باشد ؛ آذر را راضی می کرد . آن روز که آذر دخترش را دزدید ، به هر دری زد که شاید سرپناهی باشد برای او و دخترش ؛ نشد که نشد ! دست آخر هم دوباره آمد به همان پارکی که پاتوقش بود . و برای اینکه آبی به صورت خود و دخترش بزند ، رفت همان دستشویی ! و تا در مقابل آینه سر بلند کرد ، نگاه هیز و چشمان لوچ و صورت استخوانی زینال را دید که داشت دیدش می زد ! منتهی این بار آذر چندشش نشد ؛ لبخند کمرنگی زد و پرسید :" چند وقته اینجا کار میکنی !؟" و مرد که به تته پته افتلده بود ، به زحمت آب دهانش را غورت داد و گفت :" چند سالی میشه !" آذر پرسید :"جایی برای خوابیدن هم داری !؟" و مرد گفت :"کلبه خرابه ای هست که بشه شبو توش گذروند !" و همین کافی بود تا آذر را از سر و سرگردانی نجات بخشد ! نه به خاطر خودش ، به خاطر دختری که تمام امید و آرزویش بود . حالا دیگر هر روز صبح ، دختر با لباس سورمه ای مدرسه می رفت ، زینال هم پارک سر کارش و آذر هم ، هر کاری که می شد تا شب کنار هم بیتوته کنند !
پانوشت : تصویر این پست تابلو ماندگار "سالوادور دالی" نقاش اسپانیایی است که در نوع خود بی نظیر است ...

"پیامکی از یک دوست ..."
خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ؛ خواستم ستایش کنم ، گفتند خرافات است ؛ خواستم عاشق شوم ،گفتند دروغ است ؛ گریستم ؛گفتند بهانه است ؛ خندیدم ، گفتند دیوانه است ؛ دنیا را نگه دارید ، میخواهم پیاده شوم ...! "دکتر شریعتی"

"بیوه مقدس"
خواستگاری از "ایزس" خشم خدایان را برافروخت و بیشتر از همه این "اوسریس" بود که مورد شماتت قرار گرفت . اما ؛ عشق ایزس ، دل و دین از اوسریس بریده بود ؛ و او با همه مخالفت ها ، خشم خدایان را به جان خرید و با معشوقه اش ایزس ازدواج کرد . آسمان از به هم پیوستن دو الهه عاشق نور باران شد . و آنها ، آشیانه عشقشان را در گوشه ای از آسمان لایتناهی بنا نهادند و دل به یکدیگر سپردند . ولی افسوس که این خوشبختی ، خیلی به درازا نکشید و در ظلمت شبی تاریک ، اوسریس ، رخت از جهان بر بست و در مقابل دیدگان ایزس ، مرد ! و از آن پس ، خدای مردگان شد ! ایزس صورت نخراشید و جامه ندرید و موی پریشان نکرد ؛ چرا که الهه صبر و زیبایی بود ! اما بیوه ماند ...! بیوه ای مقدس ؛ که بعدها نمادی شد برای شیطان پرستان و ماسون ها ، که خود را فرزندان بیوه می دانستند !
|
«به رنگ علف» نام رماني نوشته وحيد صادقي است كه هم اكنون مراحل انتشار را طي ميكند. به گفته صادقي، اين رمان كه داستاني عاطفي و احساسي را از زبان قهرمان داستان روايت ميكند، در بخشهايي به مضامين زندگي شهودي انسان و اشتياق او در يافتن ادراكي از زندگي پس از مرگ میپردازد.\
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، صادقي كه هماكنون چند اثر داستاني ديگر را نيز آماده انتشار دارد، درباره رمان «به رنگ علف» كه در انتشارات «نگيما» مراحل اداري انتشار را سپري ميكند، توضيح داد: داستان اين كتاب درباره دختر و پسري است كه به يكديگر علاقمندند و پس از مرگ دختر ارتباط ماورايي آن دو با يكديگر آغاز ميشود. پانوشت : مطلب فوق را در تارنمای ۲۴/مهر۸۹ خبرگزاری کتاب ایران بیابید.
http://www.ibna.ir/vdcjyteo.uqexizsffu.htmlخبرنگار : پروانه توکلی |
|
| |||||||
پیکر تراش

به محض ورود سردبیر ، به تحریریه ؛ همگی ناخودآگاه خودشان را جمع و جور کردند . از همان در شیشه ای که با غیض ، بازش کرد و به طرف اتاق خودش از میان راهرویی که در انبوه میزها و پارتیشن های کوتاه شیشه ای به زور ایجاد شده بود ، شلنگ انداخت ؛ معلوم بود که اصلا سر کیف نیست ! چهل و هفت هشت ساله به نظر می رسید ، خوش قیافه و قد بلند ، با موهای جوگندمی و ریش و سبیل تراشیده . مثل همیشه کت و شلوار تنش بود ؛ کت و شلوار تریاکیش با پیراهن یقه باز سفید ، که انگار تازه از اطوشویی گرفته بودش . کیف قهوه ای رنگش هم انگار که با کمربند و کفشش ست کرده باشد ، دستش بود . همانطور که با شتاب و عجله می رفت ، برای آنی نگاهش را دوخت به دختر جوانی که پشت یکی از میزها سرش به لب تاب خودش بود ؛ و با تحکم خاصی گفت :
..." خانوم دانشور ، بیاین اتاق من !" و بی اینکه منتظر پاسخی بماند ، با همان عجله و شتاب ، به طرف اتاقش رفت . دختر هم که انگار ، مثل بقیه با اخلاق تند سردبیر آشنا باشد ، بی اینکه خم به ابرو بیاورد ، لب تابش را بست و با یکی دو دقیقه ای تاخیر ، به طرف اتاق سردبیر رفت . در را که زد ، هنوز سردبیر مشغول جابجا شدن بود که گفت :
..." بیا تو ؛ درم پشت سرت ببند !" تا دختر وارد اتاق شود ؛ سردبیر هم کتش را از تنش کند و گل جالباسی که گوشه اتاقش بود آویزان کرد و پشت میزش نشست ، و همانطور که لب تابش را باز می کرد ؛ رو به دختر گفت :
..." گالری هنرهای تجسمی ، نمایشی از آثار تندیس های "احسان کوراغلو"ست . همین الآن با ستایشی میری اونجا برا تهیه یه گزارش جامع ." دختر که چشمانش به وضوح از تعجب گرد شده بود ، گفت :
..." پس همایش چی !؟" سردبیر بی اینکه سرش را از صفحه لب تابش بلند کند ، گفت :
..." همایشو گفتم خرسندی بره ." و چون احساس کرد که هنوز دختر هاج و واج در مقابلش ایستاده ، سرش را بلند کرد و در چشمان دختر خیره شد و گفت :
..." بازم سئوالی هست !؟" دختر که برای آنی خودش را گم کرده بود ؛ به خود آمد و گفت :
..." نه قربان ." و از اتاق سردبیر بیرون آمد ،و در حالیکه به طرف میزش می رفت ، مقابل اتاقک کوچکی ایستاد که یکی دو نفری در درون آن چای میخوردند و گپ می زدند . و روبه یکی از آنها گفت :
..." آقای ستایشی ، زودتر حاضر شو باید بریم جایی ." پسر جوان که ته فنجان چایش را داشت سر می کشید ، با عجله گفت :
..." کجا ایشالا .." و دختر که یکی دو قدمی هم از اتاقک فاصله گرفته بود ، چرخی زد و گفت :
..." گالری هنر " و معطل نشد تا جواب ستایشی را بشنود . پسر جوان ، دوربین عکاسیش را نگاهی انداخت و بند آن را حائل شانه اش کرد ، و آرام خم شد و با احتیاط سه پایه دوربینش را از زیر کمد کوچک چوبی کنار اتاقک بیرون کشید و از اتاقک بیرون زد . تا نزدیک میز دختر برسد ، او هم کیفش را آویزان شانه اش کرده بود و آماده رفتن بود . پسر در یک قدمی دختر که قرار گرفت ، با اشاره به سه پایه که دستش بود ، رو به دختر گفت :
..." اینم لازمه بیارم !؟"
..." ضرر که نداره ." وبا یک قدم جلوتر از پسر ، به طرف در خروجی شلنگ انداخت . پسر از همان پشت سر ، دوباره پرسید :
..." حالا با چی میریم !؟" و دختر بی اینکه به عقب برگردد ، با بی تفاوتی گفت :
..." خوب معلومه دیگه ؛ با تاکسی !"
پانوشت : رمان"پیکرتراش" با بیست و هفت هشت قصه مرتبط ، داستانی است پرماجرا و جذاب ، که انشاالله ؛ تا یکی دو ماه دیگر به سرانجام خواهد رسید ... تا هفت خوان چاپ ...!
...این پست را گذاشتم تا از نقطه نظراتتان محرومم نکنید ... تا بعد ...!
سیاهی و ظلمت شب محله دژ طوسی تربت ، داشت جای خود را به رنگ خاکستری سپیده می داد . بچه ها از چند ساعت پیش دور هم حلقه زده بودند و با نفس های خسته این ده روزه ، آرام و یکنواخت ؛ با دم های گرم وخفه ای ، ذکر حیدر حیدر می دادند . صداها آن چنان گرفته و خفه بود که هر کس جز صدای خود ؛ دم بغل دستیش را به زور می شنید ! همه زانو زده بودند و در کورسوی یکی دو فانوس کم نور ، با آهنگ ملایمی ، سرهاشان را به رقص می آوردند و نوای گرفته حیدر را در گلوهاشان زمزمه میکردند . همه از خود بیخود بودند ، در این یکی دو ساعته ، چند صد بار و یا حتی چند هزار بار ذکر حیدر گرفته بودند ؛ فقط خدا میداند و بس !
سپیده که آرام ، از درز پنجره جنوبی حسینیه نخل ، سیاهی را در نوردید ؛ سید به آرامی قمه دولب سنگ خورده دسته نقره ای خود را ، "که نسل به نسل گشته ، تا به او رسیده بود " آرام از غلاف خود بیرون کشید ! حلقه جمعیت که بیست سی نفری بیشتر نبودند ، با زوزه آرام قمه سید که از غلاف خود بیرون می آمد ؛ هر یک قمه هاشان را از غلاف بیرون کشیدند . سید که در میان جمعیت ، مانند نگین این حلقه عشاق بود ، بوسه ای بر پهنای قمه زد و دستانش را محکم بر دسته نقره ای قمه حلقه کرد . ذکر حیدر هم چنان ، آرام و بیصدا بر لبهایش جاری بود . از پهنای قمه با هر ذکرش آرام بر فرق سرش می کوفت ؛ بچه ها هم همانند او متابعت می کردند . دقایقی این چنین گذشت ، با بالا آمدن تدریجی سپیده ، ضربه های پهنای قمه ها بر فرق سر این جمعیت هم سنگین تر می شد . اکثرا فرق سرهاشان ورم کرده بود ، ولی انگار هیچ نمی فهمیدند ! نفس ها در هم می پیچید و ذکر حیدر حیدر از دهان های کف کرده این جمعیت اندک ، آهنگ ضربه های قمه بر فرقهای سرشان بود . همه شان از خود بیخود شده بودند . و هریک انگار که در وادی خود خودشان سیر می کردند و بس ! از پیشانی سید قطره های عرق به زمین می چکید ، و هوای داخل حسینیه حسابی دم کرده بود .
بیرون حسینیه ، سر کوچه ، کمی بالاتر ؛ چند قزاقی کشیک می دادند ! هر از گاهی که یکیشان چرتش می برید ؛ تلنگری به بقیه می زد و تا نزدیک های در حسینیه قدمی می زد ! کمی هم انگار متعجب بودند ؛ که چطور بچه های حسینیه استاد علی مولوی امسال صبح عاشورا قمه نزدند !؟ حتما بعد هم می اندیشیدند ؛ با این رئیس کمیسری ، که صد رحمت به هزار جلاد ؛ خوب حق هم دارند ! ولی غافل از آنکه ؛ حلقه عاشقان بیدل ، دم به دم ، هم ذکر ، حیدر حیدرشان ، ساعتهاست که در محفل انسشان ، آرام و بیصدا در هیاهویند ! سپیده آنقدر بالا آمده بود ، که دیگر چشمها همدیگر را ببینند . که به ناگاه سید نعره یا ابوالفضلی را آن چنان از هزارتوی وجودش ، سر داد ، که چرت قزاق های سرکوچه را هم به یکباره پراند ! و با تیزی قمه آنچنان بر فرق سرش کوفت که خون تا سقف حسینیه هم پاشید ! پشت سرش ، جمعیت هم هر یک به نوبه خود ، با تیزی قمه هاشان فرق هاشان را شکافتند .
سردسته قزاق ها که نعره یا ابوالفضل سید ، چرتش را پرانده بود ؛ با چشمان پف کرده به طرف منزل استاد علی آمد ، و با احتیاط ،کلون در را کوفت . تاملی کرد و چون باز دید ، خبری نشد ؛ این بار کمی محکم کلون در را کوبید ! و گوشهایش را تیز کرد تا شاید چیزی بشنود ؛ که صدای استاد علی را از دور شنید :" آمدم ؛ آرام بگیر ؛ صبح علی الطلوع کیستی !؟" تا استاد علی دم در برسد ، سردسته قزاق ها هم ندا سر داد :" منم استاد ؛ صدایی شنیدم ، نگران شدم !" استاد در را که باز کرد ، آستین ها را برای وضو بالا زده بود ، از آستانه در که بیرون آمد و در را پشت سرش چفت کرد و در حالیکه یک سر و گردن از سردسته قزاق ها بلندتر بود ، گفت :" چه نگرانی !؟ شماها کار و زندگی ندارید!؟ صبح عاشوراست ؛ بروید به عزاداریتان برسید ! اینجا چه می کنید !؟" سردسته قزاق ها که حسابی شرمنده شده بود ؛ سر پایین انداخت و گفت :" ای آقا ؛ پیشانی نوشت ما هم این است ؛ ماموریم و معذور ؛ که اگر نکنیم ، نه فقط زن و بچه است که گرسنه میماند ؛ که پوست سرمان را هم این جلاد می کند !" و استاد در آمد که :" روزی دست خداست ؛ حالا اگر کاری ندارید بروم سر نماز تا قضا نشده !؟ " و قزاق شرمنده وسر به زیر ، بر گشت به سمت همقطارانش !
جمعیت که از قمه زدنشان فارغ شدند ، هر یک شال سیاهی که به کمرشان بود را به سرشان بستند ؛ هنوز از زیر شالهای بعضی ها خون می جوشید ؛ ولی خیلی طول نمی کشید که زخم هاشان دلمه می بست . کار هر سالشان بود ؛ تازگی که نداشت ! قبل از اینکه آفتاب بزند ، زیراندازها را که خون خالی شده بود تماما عوض کردند و هر جا که نشانی از خون بود شستند و طهارت دادند . و آرام یکی یکی از در پشتی حسینیه رفتند به طرف حمام ؛ که از قبل قرق کرده بودند ! برای اینکه خیلی هم سر و صدا نباشد ؛ هر یک طهارتی کردند و خونابه از صورت شستند و غسلی گرفتند و از در پشتی دوباره به حسینیه برگشتند ! طوری که آب از آّ تکان نخورد ؛ و مهیای عزاداری روز عاشورا شدند .
پانوشت : قطعه کوچکی است از رمانی بلند که چند سالی است گرفتارم کرده ؛ دعا کنید بلکه امسال به سرانجامی برسد !
به ضرب آهنگ انگشتی به
در ...
گاها ، تلنگر هم ...
می گویند ..!
مرا با واژه و پیغام
کاری نیست ..؛
که شاعر مسلکی باید ..!
هر از گاهی که دل تنگ
است و ...
هر سازی که می بینی ، بد آهنگ است و
...
بین آشنا و غیر هم ؛ جنگ است ...!
من ژولیده دل مست ...
به ضرب آهنگ انگشتی ...
صدای نیم بند یک تلنگر ...
"...شاد و مشتاقم ...!"
پانوشت : استعاره های
استاد "مهدی اخوان ثالث " آنچنان دلنشین است
که گویی ؛ شمیم طراوات و
تازگیش ، هر روز بیشتر از دیروز است .
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ... 4/8/1388 تهران

"چشم در راهیم "
الا ؛ ای رهنوردان ،شبا هنگام
که با تن ها و تنهایی
به هنگام غروب و پاره ای از شب
به گم ، راهی ...
کزین پیش هیچکس ، گاهی
رهی در آن نپیموده ...!
"گام
بنهادید ..."
و زیر کورسوی نور مه تابی
قدم در راه ناپیدایه و گم ، راه
به سوی مقصدی ؛ کو برتر از کعبه ست...!
"نظرهاتان یکی کردید..."
بدانید ؛ کین ره تنهایی و گم ، راه
به دل دارد ؛ حزین زائرانی نورس و نوپا
اگر دیدید ؛ جوانانی برومند و مهین سیما
بپرسید از نشان و از کیانشان
که شاید ؛ گمنشانانی ، ز ما باشند ...!
"بگویید
چشم در راهیم ..."
بگویید هر غروب و بعد هر مغرب
که بانگ آهنگ تکبیری فرو افتد
همه کوی و همه برزن
معطر ، از گلاب و مشک می گردد
و مادر ؛
چادرش بر سر ؛
به سکوی کنار در
"نشسته ، چشم
بر راه است ..."
پانوشت
: فزون از پنج سال است ؛ که از زائران گمنشانمان ؛ نشانی نیست !
"اگر دیدید آنها را ؛
بگویید ؛چشم در
راهیم ..." 24/مهر/88

"اعدام ؛ مجازات بدقولی!!"
.......حسن شیدا و کیومرث مبشری از بچه های قدیم راه شب رادیو بودند . بگذریم که بعدها ، شیدا که دست به قلم بود و شعری می گفت ؛ با علاقه و پشتکاری که داشت ، به تلویزیون رفت و مبشری و دیگران در همان راه شب رادیو ماندند ! اما دوستی ها و هر از گاهی شب نشینی شان ؛ هیچگاه فراموش نشد . در یکی از همین شبچره ها بود ؛ که دور هم بودیم و گپ و گفتمان حسابی گل کرده بود . جمعمان جمع بود و اکثرا آشنا ؛ غیر از یکی دو نفری که چهره هاشان نو بود و نا آشنا ! از همکلاسی های قدیم شیدا . یکی شان قد کوتاهی داشت و چهره ای دلنشین ؛ و آنقدر صمیمی و مهربان ، که به دقیقه نشده ؛ اعتمادی می آفرید که نگو و نپرس ! شاید همین خصوصیات هم بود ؛ که همه پرسشهای در گوشی از شیدا در باره این میهمان تازه وارد بود . شیدا که لبی تر کرده بود و حسابی هم شنگول بود ؛ در حالیکه خنده از لبش محو نمی شد ، گفت : " من و فرامرز از دوران دبیرستان ، همکلاس بودیم . بیست سالی هست که با هم رفقییم . حشر و نشری داشتیم باهم تو این بیست ساله !" کیومرث که چشم در چشم شیدا داشت "انگار به نمایندگی از همه" پرسید : "خوب حالا این آقا فرامرز هم ، مثل خودمان در جرگه هنرمندان آس و پاسه !؟" که صدای خنده حضار را هم به دنبال داشت . و شیدا هم که مجری زبردستی هم بود ؛ در آمد که :" هنرمند که صد البته ! ولی نه در جرگه ما آس و پس ها ! "و وقتی چشم های حیرت زده حضار را دید که پر از پرسش به او خیره بودند ؛ ادامه داد :" این شازده در کار چوب و فلز ؛ اعجوبه ای است برای خودش !" و کیومرث که انگار منتظر چنین فرصتی بود ، گفت :" پس سفارش کتابخانه ما حل شد !؟" و شیدا در آمد که : "البته به شرط اینکه عجله نداشته باشی !" و وقتی حیرت جمع را دید ؛ ادامه داد که :" ساخت بهترین کتابخانه برای فرامرز کمترین کار ممکن است ! وی همانطور که گفتم به شرط این که عجله نداشته باشی !" کیومرث که حوصله اش سر رفته بود پرسید :" مگر چقدر میخواهد طول بکشد !؟ "و شیدا با حالتی تمسخر گفت :" شش ماه ، یک سال ، دوسال ؛ شاید به عمر تو کفاف ندهد ؛ که سهراب جان پیگیری خواهد کرد !" فرامرز که تا آن موقع سرش پایین بود و با لبخند کمرنگی به حرفهای شیدا گوش می کرد به میان حرف های شیدا دوید و گفت :" شیدا جان شوخی می کنند !" و شیدا که تازه افتاده بود به گود ! در آمد که : "بگذارید خاطره جالبی تعریف کنم ." و بی اینکه منتظر اجازه کسی باشد ادامه داد که :" سال 55 که "ادب و هنر امروز" تلویزیون دستم بود ، دوستی داشتم که رئیس دفتر شهبانو بود . از آنجا که "پیکاب مهاری" مرا که ؛ با هنرنمایی فرامرز بسیار زیبا اتاقسازی و تزیین شده بود ؛ چشمش را گرفته بود ! سر صحبت را باز کرد و گفت که : ملکه قصد دارند استیشن هایی را ، با طراحی مدرن و با امکانات سمعی و بصری و تعبیه کتابخانه سیار برای کودکان روستایی محروم سفارش دهند ؛ و مرا مسئول این امر ملوکانه کرده اند ! فکر می کنی ؛ که این دوست هنرمند تو از پس این کار بر بیاید !؟ گفتم : از لحاظ توانایی انجام این کار ؛ قطعا بهتر از فرامرز پیدا نخواهید کرد ! فقط به شرط این که عجله نداشته باشید ! و وقتی بهت و حیرتش را دیدم ، توضیح دادم که این دوست ما ، ای، یک کمی بد قول است ! که به میان حرفم دوید و گفت : نگران آن نباش ؛ حالیش می کنیم که با دم شیر بازی نکند ! درد سرتان ندهم ؛ به اتفاق رفتیم پیش فرامرز که آن موقع کارگاهی داشت در خیابان زنجان . رئیس دفتر مکوکانه ، تمام سنگ هایش را با فرامرز وا کند و سفارش را داد با یک پیش پرداخت دندان گیر و حواله یک استیشن لندروور از کارخانه مرتب . و تاکید بسیار زیاد برای روز تحویل که 4 آبان همان سال بود ؛ که ملکه می خواستند هدیه ای باشد به محضر مبارک ملوکانه ! با اینکه آن موقع اوایل اردیبهشت بود و شش ماهی فرصت بود ؛ همان روز به اتفاق رفتیم کارخانه مرتب و استیشن را تحویل گرفتیم . از فردا هم فرامرزخان ما شروع کردند به کار . نشان به آن نشان که هفته ای نبود ، رئیس به کارگاه سر نزند و از پیشرفت کار مطلع نشود . با اینکه استارت کار خوب بود ، ولی کم کم بی خیالی و گشادبازی آقا فرامرز باعث شد که روزها از پس هم بگذرند و کار پیشرفتی نداشته باشد . و تهدیدها و تشویق های هر از گاه رئیس هم ، کوچکترین اثری که نداشت ، هیچ ! تازه باعث لجبازی آقا هم شد . خلاصه آبان هم آمد از "استیشن فرهنگی سیار" خبری نشد که نشد ! رئیس به هر بهانه ای بود با همان چرب زبانی و پاچه خاری ذاتی ؛ ملکه را قانع کردند که ، کار ، کار سنگینی است و ابتکاری نو و زمان بیشتری را نیازمند است ؛ و اجازه آماده سازی استیشن را برای یک سال دیگر تمدید کرد . این بار فشار را چند برابر کردند و تهدید و ارعاب را چندین برابر ! بازهم روزها از پس هم گذشت و رسیدیم به شهریور سال بعد . با این لندروور چه حالی که نکردیم در این یک سال و نیمه ! فقط دو سه باری رفتیم شمال ؛ از بلندگویی که در استیشن تعبیه شده بود ؛ چه قدر ادای ماشین های پلیس را در آوردیم ! رئیس که دید انگار ماجرای پارسال می خواهد تکرار شود و هیچ یک از تهدیدهایش هم افاده ای نکرد ؛ دست به دامن ساواک شد و چشمتان روز بد نبیند ! یک روز ریختند و آقا را کت بسته بردند سازمان امنیت ؛ "تا پای اعدام رفت آقا فرامرز" 15 روز مهمان ساواک بود آقا ؛ حسابی پذیرایی کردند ؛ در این مدت ! مرخصش که کردند ؛ به ماه نرسید که استیشن را تمام وکمال تحویل داد ! تا چهارم آبان چند روزی مهلت بود ، به مراسم و پرده برداری و تشکر ملوکانه از طراح و سازنده استیشن فرهنگی ؛ از صدقه سری آقا ، مرا هم دعوت گرفتند. باورتان نمی شود اگر بگویم روز مراسم آقا ، معلوم نشد کجا تشریف برده بودند ؛ که به مراسم نرسیدند ! و پس از کلی این پا و آن پا کردن رئیس و بنده مفلوک ! بالاخره ، من بیچاره برای فرار از مهلکه پیشنهاد دادم که آقای رئیس خود کاندید دریافت پاداش ملوکانه شوند که بسیار هم ارزنده بود !! حالا آقا کیومرث شما مختارید که کتابخانه تان را به ایشان سفارش دهید ؛ اگر صبر ایوب دارید یا زور ساواک ! و بهت به جای خنده روی لب های حضار ماسید !